گفته ,خونه ,ساعت ,اونم ,اومدم ,اینا ,بهار خاله ,اونا رفتن

سلام و عرض ادب...

دیشب ساعت ١/٣٠ خوابیدم.صبح ساعت ٧/٣٠ بیدار شدم رفتم دستو صورتمو شستمو اومدم حاضر بشم.یکی از حرکتای نشاط بخشی که صبحا میزنم اینه که شلوارمو میذارم رو بخاری بعد جورابامو میپوشم بعد شلواره گرممواصن روحم شاد میشه با این حرکت تو سرمای زمستونمیخواستم کرم بزنم که در زدنو غزل اومد سراغ ژله اش.حالا هی یک بندددد داشت در میزد مجال نمیداد که برم پایین در رو باز کنماومدم چای سازو روشن کردم که آب بجوشه یه ٥ دقیقه ای طول کشید ولی خب شکر خدا ژله اش صحیح و سالم از تو قالب در اومدو تحویلش دادمکلییی هم ذوق کردو تشکر نمود بچه❤بعدن گفت خیلیم خوشمزه بود مدیرمون اومد گفت غزل بازم از ژله ات بده من بخورمخلاصه اونا رفتن مام حاضر شدیم ساعت ٨ رفتیم.امروز خونگیر فلاح بود منم که حال و حوصله فیس و افاده فلاحو نداشتم به اقای قدیمی گفتم من امروز میرم پذیرشخلاصه با کوثر و مهسا نشستم تو پذیرش.ساعت ده رفتم یه سر به بهار خاله زدم.اونم احتمالا فردا مرخص بشه بیاد تو خونه به حالت دراز کش بمونه دیگه.میگفت درد خودم هیچ استرس مامانی منو میکشه اخر سربعدم اومدم پایین صبحونه خوردم نمونه هاییکه از بخش میومدو تایید کردم چند تا هم نمونه گیری بود که من انجام دادمساعت ١/١٥ هم اومدم خونه.باز بابک خونه ما بود با بابا داشتن میرفتن بیرون دیگه سلام علیک کردیم و اینا اونا رفتن منم اومدم بالا.برنج گذاشتم سیب زمینی سرخ کردم چایی دم کردم وسایل سفره رو اماده کردم تا مامان اینا اومدن.ناهار خوردیم بعدم یکم وبلاگ خوندم و ساعت ٤ خوابیدم تا ٦/٣٠ .سر بابا چرک کرده جای بخیه هاشبس که دستش رو کله اشهخدا کنه مشکلی پیش نیاد البته اگه لج نکنه بره دکتر ببینه سرشو٦/٣٠بیدار شدم بابا اومده بود وسایل استخر ببره بره استخر! منم وسایلشو جمع کردم دادم بهش حاضر شدم که منم برسونه خونه عزیز اخه گفته بودن شب بیاین اینجا.مامانمم بیمارستان بود قرار بود اونم بیاد از اونجا.امروز عزیز و آرمیتا و عمه رفته بودن به بهار خاله سر زده بودن!یکم بعید بود.دیگه اینکه سرما خوردم گلوم میسوزه خرگوشم هستم دیگه داغونم کاملا

شب الهام بهم پی ام داد گفت مهسا دوستم گفته ت و محمد با هم دوستن؟الهامم گفته وا نه اونم گفته مگه ت محمدو دوس نداره و با هم حرف نمیزنن؟الهامم گفته نه بابا بعضی وقتا اونم خیلی کم خواهر برادری حرف میزننولی در کل اعصابم خورد شد که چرا این بحثا پیش اومده حالا خوبه من از کیه دیگه کاری به کار محمد ندارما اون خودش گاهی پیام میده حتی وقتی فهمیده بود ارومیه رفتمو  بهش نگفتم ناراحت شد ولی حالا این بحثا چپکی اتفاق افتاده اصلن من نمیدونم وقتی خدا به این ملت شانس میداد من کدوم گوری بودمبگذریم دیگه غیر از این بود شک میکردم به بخت خودمامشب تلافیه دیشبو در آوردیم کلی گفتیمو خندیدیماز کنسرت رفتنو اینا حرف افتاد بابام میگه اه چیه اخه تحفه انمنم گفته وااااا بابا پس چی،تو اصلن ذوق هنری نداریبرگشته در جوابم میگه : نه! تو داری با اون بابک جهانبخشتواااای چقد خندیدم اصلن انتظار این جوابو از بابا نداشتم گاها یه حرفایی میزنه هاساعت ١١ برگشتیم خونه تو راه رفتیم به بهار خاله سر زدیم البته من شلوار راحتی پام بود نشستم تو ماشین مامان و بابا رفتن.بعدم اومدیم خونه.خب دیگه خدافظی...

راز شب :

❤️تو تنها نیستی...

دوستانی در نزدیکی ات قدم می زنند،

که شاید هرگز نبینی...

مهربانی هایی که،

شاید بعد ها نصیبت شود...

گفته ی سهراب را گوش کردی؟؟؟

چشم هایت را شُستی؟؟؟

جورِ دیگر دیدی؟؟؟❤️

منبع اصلی مطلب : Life Story
برچسب ها : گفته ,خونه ,ساعت ,اونم ,اومدم ,اینا ,بهار خاله ,اونا رفتن
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پو اس ام اس : چهارشنبه ٩٥/١٠/١